باران مالکیباران مالکی، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

باران من

روزهای خردادی 2

شما انقدر ماهی که هر چقدر با شما وقت بگذرونم که گذروندم وقتی شبها می خوابی دلم برات تنگ می شه . دخترم انگشت به دهان مانده در حال تماشای تی وی . این هم شما داخل سبد پیک نیک که از وقتی مامانی اینو برای ماشین بابایی خریده شما دیگه دست از سرش بر نداشتی و  مدام میری توش و میایی بیرون . اینجا هم شما در حال خالی کردن کیف مامانی هستی و انگار قله رو فتح کردی . اینجا ساعت 12 شبه شما ناگهان از خواب پریدی و بابایی سریع بغلت کرد و شما هم برای بابا  داری ناز می کنی . اینجا هم شما و واکرت که بعد تقریبا راه رفتنت تبدیل به ماشین شده   ...
31 خرداد 1394

روزهای خردادی ما 1

عاشق شمام این روزها انقدر شیطنت ها و بازیگوشی ها و کنجکاوی های شما به اوج خودش رسیده که که یک تایم خالی برای مامانی باقی نم گذاره فقط یک نکته چند وقت می شه که هر وقت بهت می گم می خوام عکس بگیریم توی دوربین نگاه می کنی می خندیدی باهوش من حال تمام اینها به روایت دوربین همیشه در خدمت مامان   . بررسی سوژه مورد علاقه که همون جناب بی سیم باشن . ابراز ارادت به جناب تلفن . این هم از وان حمامت که بعد از کوچک شدن تبدیل به تخت جلوس پادشاهی شده که پرنسس روش لم میده و کارتون میبینه اینجا هم انگار من مزاحم تماشای برنامه مورد علاقتون شدم . اینجا هم گفتم باران عکس مامان نمکی بخند ای...
30 خرداد 1394

دریاچه چیتگر

بابایی شب منو و شما رو برد دریاچه چیتگر که هوایی بخوریم البته چه عرض کنم به علت عدم تهویه مناسب نیم ساعت بیشتر نموندیم نمیدونم که مردم چطور تحمل می کردند ولی شما مثل همیشه خانم و گل بودی یک کار جالب انجام دادی که منو و بابایی کلی خندیدم وقتی توی عرض دریاچه قدم میزدیم ماشین شما رو برده بودیم اونجا هر بچه ای ماشین شما رو میدید دست پدر و مادرشو می کشید و ماشین شما رو نشون می داد و کلی دلش از ماشین شما می خواست رفتار شما توی این لحظه خیلی جالب بود طوری به همه نگاه می کردی و سرتو بالا نگه داشته بودی که انگار سوار ماشین اخرین مدل شدی مثل یک قوی زیبا به هم فخر می فروختی و به هیچ بچه ای هم نمی خندیدی منو بابایی واقعا برامون جالب ...
29 خرداد 1394

چهارصد روز خاطره انگیز

    عزیز دلم باورش هم برام سخته که از اون روز زیبای اردیبهشتی حالا چهارصد روزه که می گذره و الان چهارصد روزه که من و شما و بابایی کنار هم هستیم چه  خوش گذشت این روزهای سپری شده طبق معمول صدهای گذشته تصمیم گرفتم که برات کیک درست کنم چیز خوبی شد و لی یک مقدار به خاطر گرمی هوا با خامه ا ش به مشکل می خوردم ولی به هر طریقی که بود درستش کردم بابایی خیلی از مزه اش خوشش امده بود شما هم که سر حال و عاشق تست کردن هر جور خوارکی موقع عکس انداختن هم بابایی اهنگ گذاشت که طبق معمول شما هم که اختیار کمر تو نداری شروع کردی به دست زدن و تکون خوردن تازه درمقابل حرف من که گفتم دست نزن که بابایی ارت عکس ...
29 خرداد 1394

دندان هشتم

گل قشنگم رویش هشتمین صدف سفیدت رو بهت تبریک میگم  بلاخره بعد از یک شب بیقراری دندان سمت پایین هم در امد مبارکت باشه 
28 خرداد 1394

خرید لباس برای مامان مرجان

شنبه با بابایی  و مامان سودابه رفتیم خرید که مامان مرجان از مزون دوست بابایی  لباس و مانتو بخره اونجا شما کلی بین لباسها این ور اون ور رفتی  دالی بازی کردی و بلند می خندیدی و ذوق می کردی     ...
24 خرداد 1394

تولد مامان سودابه و بابا قیدر(تولد اصلی مامان مرجان)

گل قشنگم شب بیست سوم خرداد با خاله ها تصمیم گرفتیم که مامانی و بابا قیدر رو سوپرایز کنیم اونها را ببریم رستوران و براشون کیک بگیریم و سوپرایزشون کنیم کلا امسال برای خانواده ما سال سوپرایزه اخه چون تولد من و بابا قیدر و مامان سودابه توی یک روزه همیشه توی این 27 سال قبل برای اینکه برای من تولد می گرفتند بنابراین خواه ناخواه تولد اونها توی تولد من گم می شد اونجور که باید تولد واقعی براشون نبود خلاصه امسال با اون سوپرایز بابامحمد که تولد منو زودتر گرفت برای بار اول تولد اونها به تنهایی گرفته شد ساعت شش به مامانی اینا گفتیم که بیان رستوران ایتالیایی viva  و به خاله ها هم گفتیم که اونها رو هم اونجا می بینیم باباقیدر متاسفانه...
23 خرداد 1394

شروع اموزش تنها غذا خوردن

گل قشنگم بعد از بیماری ات دو روزی بود که از اشتها افتادی ولی بعدش شدی همون دختر عاشق خوراکی خودم تصمیم داشتم که کم کم هفته ای چند بار بزارم که بعد اینکه خودم بهت غذا دادم خودت غذا بخوری این هم نتیجه تلاش مامانی عشق کردن شما با غذا عاشقتم تو بخور من حاضرم ساعتها کثیف کاری هاتو جمع کنم عزیزترینم   ...
20 خرداد 1394

پارک بهار.

عصر جمعه از چند روز قبل مامانی هماهنگ کرده بود که بریم با همون افراد روز قبل پارک و جوجه بزنیم ما هم یه مقدار دیرتر رفتیم که هوا یک مقدار خنک تر بشه شما که به اون پارک عادت داری با دیدنش کلی ذوق کردی و با مامانی و بابایی هر کدام جداگانه تاب بازی کردی . اینجا هم وقتی نزدیک به اخر شب شدیم لباستو عوض کردم یک لباس راحتی پوشوندمت . اینجا هم کلی با تمبک بابایی عشق کردی جون اولین باری بود که دیده بودی که بابایی تمبک میزنه می خواستی همش مثل بابایی رفتار کنی مثل اون بزنی قربون اون هوشت برم مامان که هر چیزی رو که می بینی بهش دقت می کنی و سریع عین همون عمل رو تقلید می کنی باهوس مامان . الهی دور اون دندونهای سفیدت بگ...
16 خرداد 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران من می باشد