باران مالکیباران مالکی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

باران من

اولین عاشورا

امسال اولین عاشورایی بود که شما کنارمان بودی سر ظهر عاشورا خیلی گریه کردم چون وقتی به شما نگاه میکردم خیلی ناراحت میشدم چون حضرت علی اصغر هم موقع شهادتش فقط 6 ماه داشتند واقعا چقدر سخت است که جگر گوشه ادم رو در دستان خودش به شهادت برسانند لعنت خدا بر انها که به طفل 6 ماهه هم رحم نکردند     عزیزم امروز وقتی برگشتیم از مراسم عزاداری عاشورا شب وقتی داشتم تو رو میخوابوندم ناگهان گفتی با دوباره گفتی با این جمله رو چند بار تکرار کردی اولش باورم نشد بابایی را صدا کردم از دور گوش کرد دوباره گفتی با میخواستی 2 تا با را بهم وصل کنی سریع توی اون لحظه صدات رو ضبط کردم دوستت دارم تو بالاخره توانستی 2 تا با را بهم وصل ک...
13 آبان 1393

تولد مانی کوچولو

عزیزم من و شما به تولد مانی کوچولو پسر دختر خاله شیما دعوت شده بودیم ولی من برای اینکه شما بیمار نشوید و هم چنین شیمای عزیز ناراخت نشود باورت نمیشود ساعت 3 رفتم و 4.30 برگشتم ودر اونچا هم همش به شما فکر میکردم وقتی برگشتم با کلاهی که خابه شیمابرای شما داده بود از شماعکس انداختم   ...
9 آبان 1393

به خواب رفتن جلوی تلویزیون

     عزیزم قرار بود که مامان مینا و بابا اکبر و عمه سارا جون امروز بیاین خونمون بابایی سر کار بود شما هم طبق معمول همیشه در حال تماشای برنامه مورد علاقت بودی منم داشتم توی اشپزخانه غذا درست میکردم از بالای پله های اشپزخانه میدیدمت (اخه اشپزخونمون 2 تا پله میخوره)ولی چند دقیقه دیدم صدات نمیاد نگران شدم امدم بالای سرت اخی خوابت برده بود انقدر دلم برات سوخت اخه تو خیلی خانمی خیلی ارومی دلم سوخت که انقدر بی ازار و اذیت خوابیدی مامانی ممنونم که انقدر خانمی که واقعا به من لطف بزرگی کرده که بچه ای مثل شما را به من داده چون من به خاطر دیسک کمرم برام سخته که شما را بقل کنم خدا رو شکر که اصلا بقلی نیستی من فقط تو رو برای...
7 آبان 1393

بازی

عاشق اینی که با اسباب بازی های کوچیکت بازی کنی شما با اینکه زورت به عروسک کیتی نمیرسه ولی دوستش داری ...
20 مهر 1393

پیاده روی

عزیزم هوا که خوب بود تو تابستان مامانی هر روز ساعت 10 به دنبال ما می امد من و شما رو برای پیاده روی می برد البته شما رو برای کالسکه سواری منو پیاده روی البته من وشما بخاطر دیسک کمر من حدود بیست روز هر روز مزاحم مامانی بودیم شما عاشق ماشین سواری هستید مامانی تا من از فیزیوتراپی بیام شما رو توی صندلی ماشین میزاره میگردونه بقیه روزها هم ما رو میبره هواخوری  مامانی ممنونم به خاطر زحمتهات ...
10 مهر 1393

پارک

عزیزم یه روز خوب شما رو بردیم توپارک شما کلی کالسکه سواری کردی البته چون هوا داشت رو به سردی میرفت شما یه ذره سرد شده بود ...
22 شهريور 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران من می باشد