باران مالکیباران مالکی، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

باران من

عصر ۴ اسفند ۹۵

به شما شام دادم و خوابوندمت و دیدم مامان مینا زنگ زد که میخوان بیان خونه ما زود بلند شدم چایی گذاشتم میوه شستم و منتظر شدم  گفتم بزار به محمد هم بگم هر چی زنگ زدم برنداشت مغازه رو هم بر نداشت به مامان زنگ زدم بر نداشت نگران شدم مدام بین شمارهاشون در حال زنگ زدن بودم  ه ناگهان تلفن خونه نانا رک بابا محمد برداشت ناگهان قلبم فرو ریخت تو اونجا چی کار میکنی صداش داغوون بود  گفت بابا قیدر حالش بده مامان هم ترسیده رفته زیر سرم خدایا چی داشت سرم میومد  گریه دیگر امانم نداد  وقتی گفت میام دنبالت بیشتر ترسیدم ترسیدم  امد منو برد  تا وم در لهم میگفت هیچی نشده ولی دم در عمو حمید سلمانی پور یهو بهم گفت تسل...
4 اسفند 1395

صبح ۴ اسفند ۹۵

باباقیدر مهربون بابای مامان مرجان چند روز بود که میخواست بیاد خونمون و ما رو ببینه ولی نمیشد تا اینکه با نانا صبحت کردم و با هم امدن  اون روز زنگ رو بابا زد و تصویرش توی ایفون افتاد درو باز کردم امد بالا بوسش کردم نفسش بند امده بود چون کلی چیز برای ما خریده بودند و اورده بودند بالا بابا قیدر با شما لا بلندگو اواز خوند باهات توپ بازی کردو باهات عروس موشی بازی کرد  خیلی خسته بود چند دقیقه سرشو گذاشت روی اپن و خوابید  حتی خاله زهره زنگ زد و بهش پز دادم دلت بسوزه که نانا و بابا قیدر امدن موقع رفتن هم از انجیرشما تعارفش کردم دو تا برداشت ولی بهش گفتم هر چقدر دلت میخواد بردار  اون موقع معنی هیچ کدوم از حرفا رو درک ن...
4 اسفند 1395
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران من می باشد