باران مالکیباران مالکی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

باران من

کلاس خلاقیت

گل قشنگم با پا گذاشتن در سن دو ساگلی تصمیم گرفتم که در کلاسهای مادر و کودک ثبت نامت کنم هیچ فکر نمی کردم که به هر جایی که زنگ می زنم پر باشه یکیش همین خانه کودک کوروش و با این اوصاف همین در نزدیکی خونه خانه فرهنگ نور ثبت نامت کردم راستش به علت هوش زیادت نه اینکه من که مادرتم بگما اینو همه می گن از لحاظ اموزشی برات چیزی نداره ولی چون ذاتا مثل خودم خجالتی هستی برای اینکه هم با هم سنهات ساعتی رو بازی کنی و هم از حالت اسمشو بزارم مهربونی زیاد از حد در بیایی من این کلاسها رو انتخاب کردم مثلا از رنگ انگشتی بدت می امد چون بسیار دختر تمیزی هستی احساس می کردی که کثیف می شی ولی وقتی که دیدی دوستات استفاده می کنن یاد گرفتی و انجام داد...
3 تير 1395

اتاق باران گلی بعد از تغییرات

گل قشنگم دیگه به نظر من و بابا جان دیگه وقتش بود که نردهای حفاظ تخت شما رو باز کنیم چون با وجود اونها خطر بیشتر تهدیدت می کرد . بابا جان زحمت کشید نردها رو باز کرد و میز توالت رو جدا کرد و ماهم براش اینه سفارش دادیم انقدر عاشق اتاقت هستی که نگو به هر کسی که وارد اتاقت میشه می گی همه چیم کیتیه :تختم کمدم پردم فرشم اینم و.....   . همون طور که می دونی اینم اثر دست و پاته در 1 سالگی ...
1 تير 1395

یادگیری کامل ABCD وشمارش اعداد به انگلیسی و فارسی تا ۱۰

بارانم وقتی که شروع کردم به اموزشت هیچ گاه فکر نمیکردم به این زودی یاد بگیری من حروف رو ۴ تا ۴ تا یا ۳ تا ۳تا بهت یاد میدادم به این طریق که برات میخوندم و تو هم میشنیدی و به طور غیر مستقیم یاد میگرفتی  تا اینکه خودت به طور کامل دیگه با من زمزمه کردی و یاد گرفتی اخه کدوم بچه میتوته توی این سن این حروف رو یاد بگیره تازه فقط اینها نیست که به شما یاد دادم که اعداد و شمارش رو هم یاد بگیری هم فارسی هم انگلسی رو تا ۱۰  به اینطریق که کنارتاسباب بازی ها پرچم خیابون ها رو که عاشقشی  و خلاصه غیر مستقیم و اینکه شما مثل همیشه ناامیدم نکردی وزودی یاد گرفتی دوستت دارم 
31 خرداد 1395

صحبت کردن در دو سالگی

شما خیلی خوب و کامل صحبت میکنی و کاملا جمله ها رو بهم وصل میکنی الان شعرهایی رو بلدی مثل یه روز یه اقا خرگوشه .یه توپ دارم .پشت خونه هاجر.و کلا گاهی هم خودت ادای منو در میاری و با خودت زمزمه میکنی  انقدر هم شیرین زبون و با محبتی که نگو یه روز یهو بهم در مقابل کاری که برات انجام داده بودم گفتی مرجان دورت بگردم  فرداش دوباره مثل قبل در قبال کاری که انجام دادم بهم گفتی مرجان دردت به جونم بهت یا دادم که تا ۷ میشماری بعد یه مکث میکنی میگی ۸.۹.۱۰  حروف لاتین رو تا G میگی الان هم ور حال یادگیری ادامش هستی تمام کناب داستاناتو هم مثل من توضیح میدی تمام لغات رو درست تلفظ میکنی غیر از اینهایی که اینجا برات مینویسم  یخچ...
21 خرداد 1395

کردان اولین بار دیدن دریاچه

یک روز با بابا جان به قول خودت رفتیم کردان شما اونجا انقدر خانم بود ی که نگو برای بار اول هم بود که دریاچه میدی . مراحل ابراز ارادت شما به بابا جان انقدر با محبتی که نگو چه محبت زبانی چه عملی . وقتی شما قصد داری سلفی بندازی ...
19 خرداد 1395

دریاچه چیتگر 95

سه تایی رفتیم در یاچه البته چون شما انقدر خانمی که زود می خوابی تا رسیدن به اونجا خوابیدی بعد بیدار شدی البته باید بگم که ما دیگه اونجا نمیریم واقعا افتضاح بود از همه لحاظ ...
13 خرداد 1395

روزهای مطبوع بهاری و پارک

این روزها که هوا خوبه شما رو یک روز در میون میبرم پارک انقدر دختر قدر شناسی هستی که نگو هر بار که پامونو از در کوچه بیرون میزاریم انقدر ازم تشکر می کنی و بوسم می کنی که خودم شرمنده میشم می گی مامانم ممنون که منو اوردی بیرون ممنون که منو اوردی پارک دخترم خدا رو شکر که خدا لیاقت مادری تو رو به من داد . عزیزم قربون اون خوشگلت برم من این کلاه خوشگل رو هم از ترکیه برات اوردم ...
9 خرداد 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران من می باشد