باران مالکیباران مالکی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

باران من

یلدا 94

خورشید، دختر یلدا یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود با اولین شب پاییز آمده بود و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت آتش که می دانی، همان عشق است یدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد آتش در وجود یلدا بارور شد فرشته ها به هم گفتند: یلدا آبستن است. آبستن خورشید و هر شب قطره قطره خو...
30 آذر 1394

روزهای اذر 94

گل قشنگم این روزها خیلی بزرگ شدی دیگه تمام کلمات رو می گی من عاشق تلفظ قشنگتم انقدر همه چیز رو بامزه می گی که دوست دارم مدام کلمات رو تکرار کنی انقدر بازی و شیطنت داری که مجبورم هر روز خونه رو جارو کنم البته اینو بگم که شما توی خونه انقدر شیطنت داری ولی بیرون از خانه خیلی دختر خوبی هستی ولی هر روز حسابی از خجالت مامان مرجان برمیایی باورت می شه که یک جا رو جمع نکردم شما داری یک جای دیگه رو منحل می کنی حسابی سرم باهات گرمه در طول روز هزار تا باب اسفنجی (به قول شما باب )یا پاتریک (پاتریچ) یا کیتی (چیتی) خرس(سرس) می کشم خلاصه اینکه عاشق نقاشی هستی عاسق بازی و یکم هم خراب کاری . شما در حال تماشای تلویزیون . بهت ...
25 آذر 1394

روزهای ابانی 94

گل قشنگم این روزها انقدر قشنگ توی اتاقت وقت می گذرونی که گاهی من توی اشپزخانه مشغولم  و شما داخل اتاقت با وسایلت سرگرم بازی هستی انقدر اتاقتو امن ساختبم و تمام چیزهای که برای بازی بهشون احتیاج داری رو در دسترست قرار دادیم که از اینکه توی اتاقت تنها باشی اصلا بیم ندارم   . اینجا اصرار داری که هم خودت تاب بازی کنی هم کیتی ها و غش غش می خندی . اینجا دلم ضعف رفت برای ژستت اخه من همیشه کیفمو این طوری می اندازم میرم بیرون بهت ساک دادم می گی مامان چیفه (کیفه) مثل من می اندازی روی دستت و ادای منو در میاری عشقولک . اینم کاپ کیک های دست پخته مامان مرجانه که شما عجیب و بی صبرانه منتظر خوردنش بودی . این...
29 آبان 1394

روزهای ابانی 94(آموزشها)

گل قشنگم این روزها انقدر شیرین شدی که حد نداره دیگه کاملا مستقل شدی تمام حرفهام رو کاملا می فهمی و حرفهای خودتم  دست و پا شکسته که نه خیلی بهتر از این اصطلاح بهم می فهمونی خیلی از لغات رو که بهت می گیم یا خودت ازمون شنیدی می گی که من و بابایی باورمون نمی شه یک خاطره جالب من عاشق پاستیل هستم اگر از نوع خرسی هم که باشه که دیگه هیچی مثل همیشه که داشتم پاستیل می خوردم یهو امدی بدون اینکه بهت یاد داده باشم گفتم مامان پاستیل من یکی در اوردم و تو سریع گفتی سرسه (منظورت خرسه) من و بابایی شکه شده بودیم و باورمون نمیشد که شما انقدر باهوش باشی البته توی پرانتز بگما مامانم من خیلی باهات فلش کارت و سی دی  و کتاب کار می کن...
17 آبان 1394

باران و مجدد دیزی خوری

شنبه بود که با بابایی دوباره تصمیم گرفتیم که بریم دیزی بخوریم شما هم که عاشق دیزی اصلا باورت نمیشه که چقدر خوشگل دیزی می خوری البته اگر اجازه بدیم بدت نمیاد که ترشی هم بخوری . اینجا بهت می گم بفرما باران خانم سفارش بده خانم ...
15 آبان 1394

لباسهای پاییز 94

گل قشنگم این روزها خیلی خیلی به ظاهرت اهمیت می دهی مثلا صبح که طبق  روال خونمون حمام می کنی خیلی برات اهمیت داره که چی بپوشی و تل چی بزنی سریع هم می ری خودتو توی اینه قدی بزرگی که بابایی برات نصب کرده نگاه می کنی . در واقع انقدر عجله برای دیدن لباسهای اون روزت داری که نگو مدام به زبان خودت می گی آینا و به اینه اشاره میکنی مثل همیشه یک روز بابایی رفت بازار و برات کلی لباسهای خوشگل خرید که وقتی برگشت و لباسهاتو بهت نشون داد شما دیگه سر از پا نمی شناختی   ...
2 آبان 1394

سفر به کیش مهر 94

سلام دختر قشنگم انقدر گفتنی دارم که حد نداره راستش روز پنج شنبه بود که من کلاس موسیقی بودم که بابایی بهم زنگ زد که داره برای رفتن به مسافرت شمال خرید می کنه راستش رو بخواهی اصلا دلم نمی خواست که بریم شمال . همون موقع به بابایی پیشنهاد دادم  که بریم اصفهان و شیراز که بایایی بعد چند لحظه مکث گفت میاد باهام صحبت می کنه خلاصه بعد از کلاس اون روز امد دنبالم تو ماشین گفت شنبه 25 مهر بریم کیش که منم که همیشه کلا پایه هستم توی تمام کارهای سوپرایزی گفتم بریم امدم خونه با کمک مامان سودابه به قول شما نانا شروع  کردم وسایل چمع کردن صبح شنبه با ماشین خودمون رفتیم فرودگاه شما هم عاشق ددر اونجا پشت شیشه بابایی بهت هواپیما ها رو ...
30 مهر 1394

عاشورا 94

شما امسال  دومین سالی بود که که روز عاشورا کنارمون بودی انقدر سال پیش توی این روز خاطره ی خوبی برامون بر جا گذاشتی که نگو دقیقا سال پیش همین موقع بود که اولین کلمه ات رو در شب عاشورا گفتی و گفتی بابا حال امسال انقدر خانم شدی که دیگه تقریبا تموم چیزهایی رو که بهت می گیم تکراز می کنی البته امسال که هر کاری کردیم شما ظهر عاشورا خواب بودی گلم . اینجا هم بعد از مراسم بیدا شدی ...
30 مهر 1394

اتاق کیتی باران گلی

گل قشنگم  روز اول که یکسری از وسایل شما رو به سلیقه خودم و بر مبنای علاقه زیاد خودم به شخصیت کارتونی کیتی , کیتی گرفتم فکر نمی کردم که شما هم انقدر عاشق کیتی شوی و ما هم این بار بر مبنای علاقه شما اتاقتونو با ایتم های کیتی دیزاین نمودیم و حالا شما انقدر عاشق اتاقتونی که دلت نمیاد ازش بیرون بیای و هر کس که بخواد بره  اونجا حتما باید خودتم باهاش بری وگر نه که اعصابت بهم می ریزه خیلی خیلی خوشحالم که انقدر با اتاقت ارتباط برقرار می کنی درستشم همینه که باید بچها بیشترین زمان رو توی اتاق شخصی خودشون بگذرونن واقعا خدا رو شاکرم که مثل یک مجسمه ساز و نقاش دارم شخصیت شما رو انطور که می خوام نقش می زنم واقعا این حقیق...
23 مهر 1394

روزکودک 1394

عسل بانو خوش به حال ما که شما رو دارم و می تونیم این روز رو جشن بگیریم عزیز دلم روزگارمونو انقدر شیرین و زیبا کردی که قبل از تو رو به یاد نداریم که چطور زندگی می کردیم یکی یک دونه ما انقدر عزیزی و مهرتو رو تو قبل و روحمون جا دادی که ذره ذره وجودمان شما رو فریاد می زند به مناسبت این روز قشنگ با بابایی رفتیم شهربازی کوروش اونجا شم بازی کردی ...
16 مهر 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران من می باشد