باران مالکیباران مالکی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

باران من

مدل مهد

    . تو این عکس بعد از اینکه کیف کیتی رو انداختم رو دوشت ماشاا... مثل فرفره فرار می کنی شیطون . اینجا هم که معلومه عشق کمد و بیرون ریختن وسایلتی و خدا به داد من برسه برای جمع کردن   ...
18 فروردين 1394

لباس خریدن مامان سودابه برای باران

گل قشنگم انقدر طناز و بامزه شدی که حسابی دل از همه بردی خصوصا مامانی که خوب یاد گرفتی دلشو ببری وقتی میری بغلش دیگه بغل من نمیایی و خودت رو به مامانی می چسبونی ای ناقلای شیطون از حالا خوب راه و رسم دلبری رو یاد گرفتی عشقم طوری که مامانی بیرونه امکان نداره که همش بهت فکر نکنه هر وقت هم چیز قشنگی بیرون ببینه برات می گیره که اینم از عکساش   ...
16 فروردين 1394

13 بدر 94

عشقم از سال قبل که شما رو حامله بودم مامان سودابه جون پیشنهاد داد که به جای سیزده بدر دوازدهم رو بریم بیرون که خلوت تره همه خاواده هم قبول کردند امسال هم وقتی موقع قرار مدار برای سیزدهم بود همه موافق بودند که دوازدهم بریم من و بابایی هم از خدا خواسته چون نمی خواستیم شما اذیت بشید موافق بودم شما از صبح که بیدار شدی خیلی دختر خوبی بودی حتی سر ناهار جوجه زدن شما بعد خوردن ناهار خودت سه ساعت خوابیدی با اینکه صدای گریه بچه های دیگه به گوش می رسید ولی شما باز هم راحت خوابیدی خاله و عمو و بابایی و مامان سودابه و بابا قیدر مدام می گفتند که شما چقدر دختر ارومی هستی و اصلا اذیت نمیکنی همه رو شیفته خودت کردی با این خانمیت عزیزم خوب...
12 فروردين 1394

عید دیدنی 94

گلم اینجا رفته بودیم عید دیدنی خونه خاله شیرین مامان مرجان اونجا خاله شیما دختر خاله مامانی انقدر از تیپ خوشش امد که سریع شما رو از بغل من گرفت و ازتون عکس انداخت اخه مامان قربون اون تیپ قشنگت بره منم ازش خواستم عکسها رو برام بفرسته برای همینه که یکم کیفیت عکسها پایینه   ...
9 فروردين 1394

کاخ سعدآباد

گل قشنگم من و بابایی شما رو به اولین کاخ دیدنی عمرتون بردیم با همدیگر به کاخ سعد اباد رفتیم شما هم اونجا خیلی خیلی دختر خوبی بودی برام خیلی جالب بود وقتی که بچهای دیگه بغل مامان و باباهاشون گریه می کردند شما به اونها می خندیدی و اصلا بد عنقی نمی کردی ممنونم به خاطر این همه خوبی از اونجایی که بابایی می دونست که چقدر مامان مرجان عاشق نقاشی بلیط موزه استاد فرشچیان رو هم گرفته بود و این طوری شد که شما به اولین گالری مینیاتور عمرت رفتی عزیزم انشاا... وقتی یکم بزرگتر شدی با مامانی شروع به نقاشی می کنی عشقم ...
8 فروردين 1394

اولین کله پاچه نگری

صبح روز ششم فروردین مامان سودابه جون ما و خاله ها رو برای صرف کله پاچه دعوت کرده بود خونشون شما  نازنین رو هم به صرف کله پاچه نگری اینجا هفت صبح بود قبل رفتن به مراسم کله پاچه خورون گل قشنگم با اینکه بیدارت کردم باز هم می خندیدی . ...
6 فروردين 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران من می باشد