باران مالکیباران مالکی، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

باران من

یازدهمین سالگرد ازدواج مامان و بابا

با بابایی تصمیم گرفتیم که یک جشن بزرگ بگیریم کلا ما عادت به گرفتن مهمونی های زیاد رو داریم ولی این یکی خیلی بزرگ بود مثل یه نامزدی یا عروسی یه سالن اجاره کردیم از خدمات تشریفات استفاده کردیم دی جی و تنیک و ترومبا و تا لباسی مجلسی و تاج عروس خلاصه اینکه منو بابایی بعد از ۱۱ سال دوباره عروس و داماد شدیم وقتی امدید ارایشگاه دنبالم با ۱۱ سال پیش یه فرق بزرگ داشت اونم موجود دوست داشتنی داخل ماشین بود یعنز شما  لباسامونو با هم ست کردیم البته شما وقتی با تاج منو دیدی یکم اولش حسودی تو چشمات بود ولی به علت اینکه منو خیلی دوستداری علاقه به حسادت چربید اونجا هم مثل همیشه عالی بودی اوایل مهمانی بعد از بازی با محمد امین ساعت ۸ خوابیدی تا اخرشم ...
26 شهريور 1395

عروسی و مهمانی های شهریوری

عروسی دوست بابا محمد عمو ابی دعوت شدیم شما توی راه خوابیدی اخر مراسم بیدارشدی و برگشتیم الهی قربونت برم که هرجا میریم اونقدر خانمی که با اون همه سر و صدا میخوابی بعدش تولد یکی از دوستای بابایی دعوت شدیم اونجا هم با وجود دی جی و سر و صدا بعد از یکم نشستن خوابیدی تا اخر مهمونی و همه میگفتن مگه میشه بچه کوچولو به این خوبی  هفته بعدشم باغ توی کردان همین دوستامون دعوت شدیم اونجا هم هنوز نرسیده بودیم خدابیدی تا موقع برگشت  اخه من چه جوری میتونم به خودم نبالم به خاطر داشتنت  
24 شهريور 1395

کلاس خلاقیت سازمان برنامه شمالی

با اینکه رفته بودیم خونه نانا با اثاثامون ولی باز هم به پیشنهاد نانا توی ته کوچه خونه جدیدمون کلاس نوشتمت ته کوچه مون پارکیه به اسم مریم تو اونجا سرای محله داره و توی سرای محله هم کلاس خلاقیت  اونجا مربیت خاله زهره بود که تنبک میزد و شماها رو به وجد می اورد بعد از کلاس هم میرفتیم برگ بازی روی چمن ها ماه اول عالی بودی مثلا اموزش سلام رو میرفتی بیرون وقتی ازت میپرسیدن که کیه میگفتی  باران مالکی هستم از کلاس  تا جایی که با همه دوست بودی و توی تمام برنامه ها حضور داشتی  خاله زهره میگفت باران نخود همه چی  ولی یه بچه اونجا بود به اسم دانیال یه روز که داشتی با بچه وسط کلاس میرقصیدید امد زد تو سرت کلا به همه توسری ...
20 شهريور 1395

تصمیم ناگهانی فروش خانه

سال گذشته ۳ ماه خونمونو برای فروش گذاشتیم اما چون پارکینگ نداشت هیچ کسی نخریدش یه شب به بابایی گفتم خونرو بزارم تو سایت دیوار برای فروش گفت برار فرداش از صبح تا ظهر اونقدر زنگ زدن که بابایی گفت برش دار منم برداشتم ولی همون چند ساعت کار خودشو کرد و خونه به فروش رفت خونه ای که تو توش دنیا امده بودی اواین خونت گلم  مستجر رو هم بلند کردیم و خودم تو سایت دنبال خونه گشتم اونجا یه خونه خوب دیدم و به بابایی نشون دادم چون خودم توی سازمان برنامه مرکزی بزرگ شده بودم عاشق سازمان برنامه بودن قسمت شد و یه خونه توی سازمان برنامه شمالی پیدا کردیم  وای به شدت نیاز به بازسازی داشت ما هم باید خونمون رو تحویل میدادیم مجبور شدیم بار و بندیلمونو ببن...
14 شهريور 1395
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران من می باشد