باران مالکیباران مالکی، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

باران من

فلش کارت و باران باهوش

گل قشنگم این روزها انقدر خواستنی و باهوش شدی که باورم نمیشه درسته که از شش ماهگی شروع به اموزشت کردم ولی هیچگاه فکر نمی کردم که به این زودی جواب بگیرم کلا گلم شما نسبت به بچهای هم سنت خیلی خودت خیلی جلوتر بودی مثلا کی باورش می شه بچه ای در سن پنج ماه و نیمی اولین لغت زندگیشو بگه و بگه بابا حالا هم دلتو اب نمی کنم  بهت می گم که چی کار کردی خوشبختانه تمام اینها رو هم به صورت ویدیو دارم باورت می شه یک روز مثل همیشه فلش کارتهاتو گذاشتم زمین و پخش می کردم بهت می گفتم باران جان مثلا اسب رو بده می رفتی و همون رو می اوردی فکر نکنی که این اتفاقی بوده این کار را بارها هم که بهت گفتم انجام دادی بابایی با اینکه می دونست که شما ...
31 مرداد 1394

آخرین روزهای مردادی

گل قشنگم من از همون اول که دنیا امدی برات نظم ایجاد کردم چون خودم که به شدت طرفدار نظم هستم باورت می شه صبح شما ساعت 8 بیدار می شی حمام می کنی هر روز بعدش صبحانه می خوردی کارتن نگاه می کنی سی دی اموزشی می بینی در حین ان هم میان وعده می خوری ساعت 12 ناهار می خوری  بعدش حدود 2 ساعت می خوابی بیدار که شدی با هم فلش کارت کار می کنیم به قول خودمون دس می خونیم و عروسک بازی و تاب بازی بعد ساعت 7 شام می خوری و ساعت 8 تا 8.30 دیگه می خوابی دختر باهوش من اینجا هم روزهای مردادی ات رو برات می زارم . این ها هم کفش های جیرینگ جیرنگی که بابایی برات خرید و شما انقدر ذوق کردی باهاش راه رفتی و صداشو در اوردی که نگو ...
30 مرداد 1394

خریدهای مردادماهی

گل قشنگم مثل همیشه بابایی جون رفت بازار و برای من و شما خودش کلی چیزهای خوشگل خرید دوست دارم عکس تمام چیزهایی که برات می خریم رو برات بزارم که بعدا که بزرگ شدی ببینی و لذت ببری عزیز دلم انشاا... مبارکت باشه گلم تازه یک کاری که بابایی انجام داد و برام جالب بود این بود که از هر تل  و هد سری که برای شما خریده بود عین همون رو برای منم خریده بود خودش می خندید و می گفت ست مادر دختری  با هم ست کنید بزنید فکر کنم خواسته با هم دیگه دعوامون نشه     ...
28 مرداد 1394

روز دختر94 (قلعه سحرآمیز)

دختری بزرگ می کنم شبیه خودمان با چشمهایی که همه ی دنیا را زیبا می بیند عاشقانه زندگی می کند..... تنفر برایش معنا ندارد..... مهربانی را یادش میدهم اعتماد را هم ... اعتقاد را نیز... یادش می دهم که همه دنیایش را با مادر و پدرش قسمت کند دختری خواهم داشت شیبه خودمان اما بسیار قوی تر بسیار بخشنده تر بسیار مهربان تر بسیار صبورتر دخترم روزت مبارک ممنون که با امدنت دنیای دونفره ما رو زیبا تر کردی   گل قشنگم روز دختر بابایی برای شما یک تاب قشنگ کیتی خرید که با اتاقتون هم جور میشد البته از اون تابهایی که به شکل قنچه بود داشتی ولی این تاب مثل تابهای بیرونه و شما خیلی ازش خوشت امد مبارکت باشه ...
25 مرداد 1394

بازار مبل

امروز برای اولین بار به همراه شما رفتیم بازار مبل که که مامانی و بابایی مبلهاشونو توی خونه جدید عوض کنن اونجا توی پاساژها هم شما خیلی خانم و بر روی فرافریتون نشسته بودید و بر روند خرید نظارت می نمودید با دیدن فراره وسط پاساژ کلی از دور ذوق کردی با دست نشون میدادی و می گفتی آب آب   . البته در چند روز اینده هم میریم که برای اتاق شما وسایل و دکوری و چیزهای جدید بخریم خانم خانما ...
13 مرداد 1394

باران و خوردنی ها

دختر قشنگم این روزها دیگه کم کم همه چیز بهت میدم که بخوری دوست دارم که با تمام مزه ها اشنا باشی و از هیچ چیز بدت نیاد خدا رو شکر که تا الان موفق بودم شما هم مثل همیشه گل دختر بودی و هر چیز جدیدی رو بدون بد خلقی امتحان می کنی عشقم   . این صحنه خیلی غیر قابل باور بود میدونی فکر کنم بعد از حدود پنج دقیقه دیدم که با بستنیت و خودت چیکار کردی از اونجای که منم کلا مامان دوربین به دستی هستم سریع این صحنه رو ثبت کردم اصلا هم ناراحت نشدم بعدش که کلی با بستنی عشق کردی برای بار دوم توی اون روز بردمت حمام عزیزم من معتقدم که باید تو بچگیت رو بکنی و لذت ببری اگر این طوری لدت می بری هیچ اشکالی نداره نوش جونت عشقولک شیطون...
12 مرداد 1394

سه شب مهمون مامانی

سه شنبه هفتم تیر ماه باربری گرفتیم  و از خاله زهره هم خواهش کردیم که بیاد و با محمد امین شما رو خونه مامانی نگه داره تا ظهر اسباب رو بردیم  بعد برگشتیم و با خونه مامانی سه شب موندیم تا اینکه خورد خورد با کمک مامانی و خاله زهره و بابا محمد خونه رو چیدیم اینها عکس خونه مامانیه که با محمد امین داشتی تلویزیون میدیدیم   ...
11 مرداد 1394

جمع کردن اسباب برای اسباب کشی

این روزها به شدت درحال جمع کردن وسایل هستم خدا عمر بده خاله زهره و مامانی رو که میان کمکم که وسایل رو جمع کنم اخه  بابایی توی خونه جدید مشغول زدن کابینت و چوب کردن دیوارها و طبقه بندی کمد هاست بنده خدا یه پاش سر کاره یه پاش درگیر جور کردن وسایل برای استادکارهاست خلاصه حال و روز ما این روزها دیدنیه حسابی سرمون شلوغه شما هم حسابی توی این شلوغی کیف می کنی و حسابی بهم می ریزی با مشورت با مامانی به این نتیجه رسیدیم که ظرف های اشپزخانه رو  بعد از اینکه کارگر خونه رو تمیز کرد کم کم ببریم که شما اذیت نشی چون شما هنوز باید با خوردن شیر بخوابی و منم باید پیشت باشم وگر نه که اصلا در غیر این صورت اگر این یک مورد نبود که اصلا ...
1 مرداد 1394
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران من می باشد