باران مالکیباران مالکی، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

باران من

چهارشنبه سوری سال1395

امسال همون طور که گفتم به خاطر کسالتم نتونستم که برات وسایل چهارشنبه سوری اماده کنم ولی شب وقتی بابایی برگشت با سه تایی رفتیم که جشن سه نفره بگیریم خیلی چالب بود شما اصلا از صداها نمیترسیدی مدام فقط می گفتی مامان صدا میاد صدا خلاصه اینکه امسال مثل سالهای قبل نبود مردم خیلی بیشتر سعی کرده بودن که چهارشنبه سوری رو ایرانی جشن بگیرند و برقصند و شاد باشند و از روی اتش بپرند برای همین هم امسال امن تر از سالهای قبل بود ما بعد از دیدن مراسم و شادی با هم رفیتم رستوران شما انجا برای اولین بار منو رو برداشتی خدا رو شکر منو عکسدار بود و با دقت نگاه کردی و وقتی بابایی پرسید که چی می خواهی سفارش بدی باران جان شما هم خیلی جدی گفتی بابا...
27 اسفند 1394

روزهای از شیر گرفتن

اینجا باید بگم خیلی بهم سخت گذشت مامانی نمیدونم که از کجا شروع کنم نه در مورد از شیر گرفتنت که اصلا درباره خودم بعد از تولد بابایی من چهارشنبه به دلیل مشکل کلیه ام که از اردیبهشت درگیرش بودم رفتم دکتر که خدا رو شکر فهمیدم مشکلم رفع  شده ولی اونجا بود که فهمیدم که جای کورتونهایی که به کمرم زدم بعد از زایمان شما ابسه کرده باید اوژانسی عمل جراحی کنم و یک شبانه روز هم در بیمارستان بمانم خشکم زد از دکترم مهلت گرفتم بیام  خونه اخه شما تا بحال تنها نموندی بدون من و حال بدون من و بدون شیر بچه ای که نه شیشه میگیره و نه پسونک وای خدای من من مونده بودم و کوله باری از فکر و نگرانی دکتر با مسولیت خودم گفت برو خلاصه چه بر من...
5 اسفند 1394
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران من می باشد