باران مالکیباران مالکی، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

باران من

حکایت 200 روزگی خانم گل

  عزیز دلم باورم نمیشه انگار همین دیروز بود که دنیا امده بودی چقدر کوچک بودی اما الان ماشاا... برای خودت خانمی شدی توپولوی من قربونت اون لبختدت برم من امروز هم طبق تصمیمات هر صده برات کیک پختم این یه چیز کیک که حتما بعدا مثل خودم دوستش خواهی داشت بابایی که خیلی دوست داشت ...
24 آبان 1393

غذا خوردن باران

  عزیزم وقتی برای اولین بارغذا خوردی خیلی خوشحال شدم که شما اینقدر بزرگ شدی حسابی با هم خوش گذروندیم راستش شما برام یه دنیا عشقی منم واقعا دلم میخوام که از تمام لحظات با شما بودن لذت ببرم چون معتقدم که هیچ گاه شما دوباره به دوران بچگی برنمیگردی پس میگذارم هنگام غذا خوردن لذت ببری از لذت شما منم لذت می برم عشقم مهم نیست تا دلت میخواد خودتو کثیف کن لباسهاتو کثیف کن و از لحظاتت لذت ببر راستش فرذای اولین بار که غذا خوردی از بابایی خواستم که به شما غذا بدهد و کیف کند از غذا خوردن غذا دادن به شما وقتی 6 ماهه شدی دکتر گفت برای شما برای 15 روز اول فقط سوپ ماهیچه و 15 روز دوم به ناهارت شام که سوپ بلدرچین است را هم اضافه کردی راستش...
20 آبان 1393

پسونک خوردن باران

عزیزم شما اصلا پسونک و شیشه شیر دوست نداری فقط چند بار پسونک گرفتی اینم یادگاری همان چند باره   اینجا مراحل پسونک گرفتنت رو  از دستم میزارم   ...
17 آبان 1393

اولین عاشورا

امسال اولین عاشورایی بود که شما کنارمان بودی سر ظهر عاشورا خیلی گریه کردم چون وقتی به شما نگاه میکردم خیلی ناراحت میشدم چون حضرت علی اصغر هم موقع شهادتش فقط 6 ماه داشتند واقعا چقدر سخت است که جگر گوشه ادم رو در دستان خودش به شهادت برسانند لعنت خدا بر انها که به طفل 6 ماهه هم رحم نکردند     عزیزم امروز وقتی برگشتیم از مراسم عزاداری عاشورا شب وقتی داشتم تو رو میخوابوندم ناگهان گفتی با دوباره گفتی با این جمله رو چند بار تکرار کردی اولش باورم نشد بابایی را صدا کردم از دور گوش کرد دوباره گفتی با میخواستی 2 تا با را بهم وصل کنی سریع توی اون لحظه صدات رو ضبط کردم دوستت دارم تو بالاخره توانستی 2 تا با را بهم وصل ک...
13 آبان 1393

تولد مانی کوچولو

عزیزم من و شما به تولد مانی کوچولو پسر دختر خاله شیما دعوت شده بودیم ولی من برای اینکه شما بیمار نشوید و هم چنین شیمای عزیز ناراخت نشود باورت نمیشود ساعت 3 رفتم و 4.30 برگشتم ودر اونچا هم همش به شما فکر میکردم وقتی برگشتم با کلاهی که خابه شیمابرای شما داده بود از شماعکس انداختم   ...
9 آبان 1393

به خواب رفتن جلوی تلویزیون

     عزیزم قرار بود که مامان مینا و بابا اکبر و عمه سارا جون امروز بیاین خونمون بابایی سر کار بود شما هم طبق معمول همیشه در حال تماشای برنامه مورد علاقت بودی منم داشتم توی اشپزخانه غذا درست میکردم از بالای پله های اشپزخانه میدیدمت (اخه اشپزخونمون 2 تا پله میخوره)ولی چند دقیقه دیدم صدات نمیاد نگران شدم امدم بالای سرت اخی خوابت برده بود انقدر دلم برات سوخت اخه تو خیلی خانمی خیلی ارومی دلم سوخت که انقدر بی ازار و اذیت خوابیدی مامانی ممنونم که انقدر خانمی که واقعا به من لطف بزرگی کرده که بچه ای مثل شما را به من داده چون من به خاطر دیسک کمرم برام سخته که شما را بقل کنم خدا رو شکر که اصلا بقلی نیستی من فقط تو رو برای...
7 آبان 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به باران من می باشد